
سال هفتاد و چهار بود و من در دوره جدید فعالیت حرفهایام شیفتهی رمان نویسی بودم. تجربههایی که باید پشت سر گذاشته میشد تا راه نوشتن طی شود. پس از نوشتن «ماشو در مه» رفتم سراغ داستانی ساده و سرراست از فراز و فرودهای زندگی. از دوران دشوار نوجوانی و حسهایی بیرون آمده از کوران این دوران. بحرانهایی که نمیدانیم بحران است و به سادگی از کنارش میگذریم. پدر به قصد کار مهاجرت کرده و مادر رفته تا خبری از پدر بجوید و در این میان بچهها تنهایند. بچههایی شریف که یاد گرفتهاند مستقل باشند و دست جلوی کسی دراز نکنند. بچههایی که ناخواسته در معرض آسیبهای اجتماعی قرار میگیرند. خود را به آب و آتش میزنند تا در آتش احساسات ترحم آمیز و دلسوزیها نسوزند. اما زندگی پیچیدهتر از توهمها و پیشداوریهاست. دریایی است با موجهای وحشی که گاهی بالا میبرد و گاه پایین میکشاند. جادهای است طولانی که گاهی روشن است و گاهی تاریک.
حالا بعد از شانزده سال که از آخرین چاپ کتاب گذشته، انتشارات مدرسه «گاه روشن گاه تاریک» را با ویرایشی جدید و طراحی جلدی تازه روانهی بازار نشر کرده است.

آیین پایانی اولین دورهی اهدای نشان گوزن زرد، همزمان با آغاز هفتهی ملی کودک، با حضور بیش از بیست نویسنده و مترجم کتابهای کودک و نوجوان، فریدون عموزاده خلیلی رییس انجمن نویسندگان کودک و نوجوان، 
به عنوان یک نویسنده که روزی یک دانشآموز بوده. به عنوان آدمی که به بچهها فکر میکنه و سعی میکنه از دنیایشان سر در بیاره و به دنیایشان رنگ تازهای ببخشه. به عنوان پدری که بچههاش بزرگ شدند و دیگه دغدغهی دیر شدن و زود شدن و خوب شدن و بد شدن تکلیف بچههاش رو نداره، به عنوان آدمی که شاید اگر چرخش روزگار نیم درجه از اون طرفی میچرخید، شاید معلم میشد و پای تابلو سیاه به بچهها درس میداد و بالاخره به هر عنوانی که حالا اصلا عنوانش مهم نیست، این حال و هوای مهر و مدرسه را دوست دارم. حال و هوایی که همه چیزش نوی نو است. فضای مدرسه و کلاس و کتابها و دفترها و قیافهی دوستها و معلمها و خیلی چیزهای دیگه. از آنجایی که هر نو شدنی را باید قدر دانست و تبریک گفت. این تر و تازگی را به شما، به خودم و به همهی اونهایی که دوستشان دارم تبریک میگم.
دومین بار بود که به سنندج سفر میکردم. ولی انگار مدتها بود که این شهر و مردمش را میشناختم. شاید به دلیل یکی از دوستانم که کرد بود و همیشه از کردها و فرهنگشان برایم حرف میزد، شاید هم به خاطر مهر و عاطفهای که در میزبانانم یافتم بود. هر چه بود خوب و ستودنی بود. یک روز در سنندج بودم و ساعاتی در جمع پسرانی که از سراسر استان برای اردو آمده بودند. این بچهها، از اعضای فعال و کتابخوان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان انتخاب شده بودند. بچههای باهوش و خلاقی که دیدنشان موجی از شور و انرژی به من میبخشید.
کمکم مدرسهها باز میشود و دنیا دگرگون میشود. بچهها به مدرسه و کلاغها به باغها میروند و درختها برگهایشان را به پایمان میریزند تا باور کنیم که زندگی در گذر است و هیچ چیز ماندنی و ابدی نیست.